فصل دوم / فرضیه وجود خدا

دین یک دوران، تفریح ادبی دوران بعدی است.

می توان گفت خدایی که در انجیل عهد قدیم توصیف شده نامطبوع ترین شخصیت داستانی دنیا است: حسود است و به حسادت خود افتخار می کند. هیولای بی انصاف کوردلی است. انتقامجوی خونخواری است که پاکسازی قومی می کند، زن ستیز است و از همجنس گرایان نفرت دارد، کودک کشی و نسل کشی و پسرکشی می کند، قدرت پرستی است که طاعون می فرستد، سادومازوخیستی است بدنهاد و بالهوس و ستمکار. کسانی که از کودکی در مکتب او بار آیند ممکن است تا پایان عمر گرفتار خوف او شوند. آدم ساده ای که بخت مبرا بودن از آئین یهوه را داشته می تواند چشم انداز روشن تری داشته باشد.

راندولف، پسر وینستون چرچیل قصد داشت از متون مقدس بی خبر بماند، تا اینکه همراه با “اولین واو” و یک برادر افسر او به یک مأموریت جنگی فرستاده شد. آنها برای ساکت کردن او بیهوده کوشیدند تا با او شرط ببندند که در ظرف دو هفته تمام انجیل را بخواند: “بدبختانه به نتیجه ی مطلوبمان نرسیدیم. او قبلاً هرگز انجیل نخوانده بود و به طرز زننده ای از خواندن آن تحریک شده بود؛ او مدام با صدای بلند سؤال می کرد “شرط می بندم شما نمی دانستید که این مزخرفات را در انجیل نوشته… ” یا فقط بر پهلوی خود می زد و قهقهه سر می داد “خدایا، عجب خدای گهی!”
تامس جفرسون (که آدم فرهیخته تری بود) هم نظر مشابهی داشت: “خدای مسیحی شخصیت مخوفی دارد. ستمگر، انتقام جو، بالهوس و بی انصاف است.”

اما حمله به چنین هدف سهل و ساده ای بی انصافی است. قوت و ضعف خدا را نباید با ضعیف ترین محک آن یعنی یهوه، یا بدل مسیحی بی رمق آن “عیسای مهربان فروتن نجیب” سنجید. (برای رعایت انصاف باید گفت که شخصیت شیربرنجی مسیح بیشتر محصول پیروان او در عصر ویکتوریاست تا عیسای واقعی. آیا سخنی با رقت تهوع آورتر از کلام میسیز سی.اف.الکساندر می توان یافت که گفت “کودکان مسیحی باید همگی مانند مسیح افتاده، مطیع و نیک باشند” ؟) من کاری ندارم که ویژگی های خاص یهوه، یا عیسی یا االله، یا خدای هر دین دیگر، مثل بعل، زئوس یا ووتان چیست. در عوض، فرضه ی وجود خدا را به نحوی قابل دفاع تر مطرح می کنم: یک هوش فرا انسانی و فراطبیعی وجود دارد که جهان را و هر چه در آن است، از جمله ما انسان ها را، از روی قصد طرح کرده و آفریده است. در این کتاب، من از دیدگاه خلاف این فرضیه دفاع می کنم: هر هوش آفریننده ای که پیچیدگی کافی برای آفرینندگی داشته باشد، فقط می تواند محصول یک فرآیند پیوسته ی تکامل تدریجی باشد. چون هوش های آفریننده در جهان تکامل یافته اند، ناگزیر وجودشان مقدم بر وجود خود جهان نیست، و لذا نمی توانند مسئول طراحی جهان قلمداد شوند. به این معنا، خدا یک پندار است؛ و چنان که در فصل های بعد نشان خواهیم داد، پنداری است مهلک چون فرضیه ی وجود خدا همواره بر پایه ی سنت های محلی وحی به افراد است و نه بر پایه ی شواهد، جای شگفتی نیست که روایت های بسیار گوناگونی دارد. مورخان دین پیشرفتی را در این روایت ها ذکر می کنند که از جاندار انگاری (animism) قبیله ای، به چندخداباوری (polytheism) مانند ادیان یونانیان و رومیان و اقوام باستانی اسکاندیناوی ، تا تک خداباوری (monotheism توحید) یهودیت و مشتقاتش یعنی مسیحیت و اسلام امتداد می یابد.

تک خداباوری شونیستی تا همین اواخر در قانون مؤسسات خیریه ی انگلستان و اسکاتلند مندرج بود، و خیریه های وابسته به ادیان چند خدایی را از شمول تخفیف های مالیاتی محروم می کرد، اما به مؤسسات خیریه ای که ادیان تک خدایی را تبلیغ می کردند حال اساسی می داد و از بازرسی های سختگیرانه ی مصارف وجوه خیریه، که بایسته ی یک دولت سکولار است، چشم می پوشید. آن زمان آرزو داشتم می توانستم عضو محترمی از باهماد هندوان بریتانیا را وادارم تا پا پیش بگذارد و علیه این تبعیض متفرعنانه در قبال چندخداباوری ، کارزاری مدنی راه بیاندازد.

البته، بسی بهتر آن است که دولت همه ی تخفیف های مالیاتی جهت حمایت ازمذاهب را کنار بگذارد. این کار ثمرات عظیمی دارد، به ویژه در آمریکا که مبلغ پول های فارغ از مالیاتی که کلیساها به جیب می زنند و صرف فربه تر کردن تله ونجلیست های پولدار (کنایه ایست به اوانجلیست هایی که مدام در تلویزیون به وعظ و تبلیغ مشغول اند) می کنند سر به آسمان می زند. واعظی به نام اورال رابرتز زمانی در تلویزیون اعلام کرد که اگر در راه خدا ۸ میلیون ندهید خودم را می کشم. باورکردنی نیست، ولی کلک اش قشنگ گرفت، معاف از مالیات! امورات رابرتز هنوز به خوبی می گذرد می گردد.
امورات “دانشگاه اورال رابرتز” در توسلای اوکلاهاما هم به هکذا. ساختمان این دانشگاه ۲۵۰ میلیون دلار خرج برداشته، که تمامش از عطایای الهی خود خدا تأمین شده که فرموده است: “دانشجویان را چنان بار آور که به ندای من گوش جان سپارند، به آنجا روند که نور من کم فروغ است، جایی که ندای مرا دشوار نیوشند، و شفای مرا نشناسند، حتی دورترین جای زمین باشد. تلاش آنان از تو فراتر می رود، و من چنین خشنود می گردم.”

وقتی خود را به جای یک مبلغ هندو می گذارم، می بینم باید پند “اگر نمی توانی حریف را شکست دهی، به او بپیوند” را آویزه ی گوش کنم. و بگویم چندخداباوری من در حقیقت چندخداباوری نیست بلکه تک خداباوری در جامه ی مبدل است. فقط یک خدا وجود دارد که همان براهمای خالق ، ویشنوی محافظ ، شیوای مخرب، و خدایگان زن ساراساواتی، لاکسمی و پارواتی (همسران براهما، ویشنو و شیوا)، گانش خدای پیلتن، و چند صد خدای دیگر است که همگی بروزات یا تجسدات پروردگار یکتا هستند.

مسیحیان باید از این سفسطه بازی خوشنود شوند. چرا که در قرون وسطا جوی های مرک، اگر نگوییم خون، هدر داده اند تا “راز” تثلیث را تشریح کنند، و انحرافاتی مانند شرک آریوسی را سرکوب کنند. آریوس اسکندرانی، در قرن چهارم میلادی منکر این شد که عیسی و خدا هم جوهر “consubstantial” (یعنی از جوهر یا ذات واحد) بوده باشد. شاید بپرسید، حالا این اصلاً یعنی چی؟ “جوهر” چیست؟ معنای “ذات” دقیقاً چیست؟ تنها پاسخ معقول این است که “تقریباً هیچ.” با این حال این مجادله عالم مسیحی را برای یک قرن دوپاره کرد، و امپراتور کنستانتین فرمان داد که همه ی نسخه های کتاب آریوس را بسوزانند. جهان مسیحی بر سر مهملات دچار تفرقه و شقاق شد. شیوه ی الهیات همواره چنین بوده است

چند خداباوری

معلوم نیست که چرا باید گذار از چندخداباوری به تک خداباوری را پیشرفتی تعالی بخش بدیهی محسوب کرد. اما با شوخ طبعی وافر می توان حدس زد که اگر سیر این پیشرفت ادامه یابد سرانجام آخرین خدای باقیمانده هم کنار گذاشته می شود و به بیخدایی می رسیم (همان فرضی که ابن وراق نویسنده ی کتاب چرا مسلمان نیستم؟ مطرح می کند.) دائره المعارف کاتولیک به یک ضربت قلم چندخداباوری و بیخدایی را رد می کند: “بیخدایی رسمی، تعصبی متناقض است و هرگز در عمل نتوانسته نظر مساعد تعداد قابل توجهی از آدمیان را جلب کند. همین طور چندخداباوری، که گرچه به راحتی در تصور عامه می گنجد، اما هرگز نمی تواند رضایت خاطر یک فیلسوف را جلب کند.”

تک خداباوری شونیستی تا همین اواخر در قانون مؤسسات خیریه ی انگلستان و اسکاتلند مندرج بود، و خیریه های وابسته به ادیان چند خدایی را از شمول تخفیف های مالیاتی محروم می کرد، اما به مؤسسات خیریه ای که ادیان تک خدایی را تبلیغ می کردند حال اساسی می داد و از بازرسی های سختگیرانه ی مصارف وجوه خیریه، که بایسته ی یک دولت سکولار است، چشم می پوشید. آن زمان آرزو داشتم می توانستم عضو محترمی از باهماد هندوان بریتانیا را وادارم تا پا پیش بگذارد و علیه این تبعیض متفرعنانه در قبال چندخداباوری ، کارزاری مدنی راه بیاندازد.

البته، بسی بهتر آن است که دولت همه ی تخفیف های مالیاتی جهت حمایت ازمذاهب را کنار بگذارد. این کار ثمرات عظیمی دارد، به ویژه در آمریکا که مبلغ پول های فارغ از مالیاتی که کلیساها به جیب می زنند و صرف فربه تر کردن تله ونجلیست های پولدار (کنایه ایست به اوانجلیست هایی که مدام در تلویزیون به وعظ و تبلیغ مشغول اند) می کنند سر به آسمان می زند. واعظی به نام اورال رابرتز زمانی در تلویزیون اعلام کرد که اگر در راه خدا ۸ میلیون ندهید خودم را می کشم. باورکردنی نیست، ولی کلک اش قشنگ گرفت، معاف از مالیات! امورات رابرتز هنوز به خوبی می گذرد می گردد.
امورات “دانشگاه اورال رابرتز” در توسلای اوکلاهاما هم به هکذا. ساختمان این دانشگاه ۲۵۰ میلیون دلار خرج برداشته، که تمامش از عطایای الهی خود خدا تأمین شده که فرموده است: “دانشجویان را چنان بار آور که به ندای من گوش جان سپارند، به آنجا روند که نور من کم فروغ است، جایی که ندای مرا دشوار نیوشند، و شفای مرا نشناسند، حتی دورترین جای زمین باشد. تلاش آنان از تو فراتر می رود، و من چنین خشنود می گردم.”

وقتی خود را به جای یک مبلغ هندو می گذارم، می بینم باید پند “اگر نمی توانی حریف را شکست دهی، به او بپیوند” را آویزه ی گوش کنم. و بگویم چندخداباوری من در حقیقت چندخداباوری نیست بلکه تک خداباوری در جامه ی مبدل است. فقط یک خدا وجود دارد که همان براهمای خالق ، ویشنوی محافظ ، شیوای مخرب، و خدایگان زن ساراساواتی، لاکسمی و پارواتی (همسران براهما، ویشنو و شیوا)، گانش خدای پیلتن، و چند صد خدای دیگر است که همگی بروزات یا تجسدات پروردگار یکتا هستند.

مسیحیان باید از این سفسطه بازی خوشنود شوند. چرا که در قرون وسطا جوی های مرک، اگر نگوییم خون، هدر داده اند تا “راز” تثلیث را تشریح کنند، و انحرافاتی مانند شرک آریوسی را سرکوب کنند. آریوس اسکندرانی، در قرن چهارم میلادی منکر این شد که عیسی و خدا هم جوهر “con substantial” (یعنی از جوهر یا ذات واحد) بوده باشد. شاید بپرسید، حالا این اصلاً یعنی چی؟ “جوهر” چیست؟ معنای “ذات” دقیقاً چیست؟ تنها پاسخ معقول این است که “تقریباً هیچ.” با این حال این مجادله عالم مسیحی را برای یک قرن دوپاره کرد، و امپراتور کنستانتین فرمان داد که همه ی نسخه های کتاب آریوس را بسوزانند. جهان مسیحی بر سر مهملات دچار تفرقه و شقاق شد. شیوه ی الهیات همواره چنین بوده است.

آیا یک خدا داریم در سه جزء یا سه خدا در یک جزء؟ دائره المعارف کاتولیک موضوع را در خلال یک شاهکار استدلال الهیاتی برایمان روش می کند:

” در وحدت جوهر الوهیت، سه شخص است، پدر، پسر و روح القدس. این سه شخص حقیقتا از هم متمایز هستند. لذا به حکم فتوای آثانازیایی: “پدر خداست، پسر خداست، روح القدس خداست، لکن سه خدا نیست بلکه یک خداست. ”

انگار قضیه روشن نشده باشد، که دائره المعارف مذکور در ادامه از قدیس گریگوری معجزه گر، الهیدان قرن سوم هم نقل می کند که:

” لذا در تثلیث هیچ مخلوقی نیست، هیچ یک معلول دیگری نیست: هیچ کدام بر بقیه افزوده نشده که گویی پیش تر موجود نبوده بلکه سپس تر وارد شده باشد: لذا نه پدر هرگز بدون پسر بوده، نه پسر بدون روح القدس: و این تثلیث مقدس تا ابد باقی و لایتغیر است ”

معجزه گری جناب قدیس گریگوری، هرچه که بوده باشد، نمی توانسته وضوح صادقانه ی کلام بوده باشد. کلام او نمونه ی شاخص مغلق گویی مطلوب الهیون است. این الهیات (بر خلاف علم و دیگر شاخه های معارف انسانی) از قرن هجدهم به بعد هیچ تکانی نخورده است. تامس جفرسون می گفت ” استهزا تنها سلاحی است که در برابر مغلق گویی کارآیی دارد. برای بررسی عقلانی ایده ها، آن ایده ها باید روشن و متمایز باشند و تاکنون هیچ کس ایده ی روشنی درباره ی تثلیث پیش ننهاده است. هرچه بوده جادوگری شارلاتان هایی بوده که خود را مبلغان عیسی خوانده اند. ” و این سخن جفرسون هم مثل اغلب سخنانش درست است.

نکته ی دیگری که نمی توانم از ذکر آن خودداری کنم، اعتماد به نفس متکبرانه ی اصحاب دین است. آنان جزئیات ریز اموری را ذکر می کنند که نه هیچ شاهدی برایشان می آورند و نه شاهد آوردن در موردشان مقدور است. چه بسا همین واقعیت که هیچ شاهدی برای رد یا تأیید نظرات الهیاتی در کار نیست، موجب خصومت حاد الهیون با کسانی می شود که نظراتشان اندکی دیگر گونه باشد. این نکته خصوصا در مورد آموزه ی تثلیث بارز است.

جفرسون در نقد خود به کالوینیسم استهزایش را نثار آموزه ای کرد که، به قول او، “سه خدا هست.” اما شاخه ای از مسیحیت که بیشتر با چندخداباوری لاس می زند و آن را با خدایگان بیشتر متورم می سازد مذهب کاتولیک است. کاتولیک ها مریم باکره را هم به تثلیث افزوده اند. مریم کاتولیکی «ملکه ی بهشت» است، الهه ایست که از خدایگانی فقط اسم آن را کم دارد. مریم کسی است که در حین عبادت درست پشت سر خدا قرار دارد. پرستشگاه های کاتولیکی هم انباشته از لشکر قدیسانی است که اگر خدایچه نباشند، با قدرت مداخله و شفا دادنشان در حیطه ی تخصصی خود کاملاً نقش خدایگانی دارند. انجمن کاتولیک ها برای تسهیل امور مومنان فهرستی از ۵۱۲۰ قدیس همراه با زمینه های تخصصی شان تهیه کرده است؛ از جمله قدیسان متخصص در امور: دردهای شکمی، قربانیان تجاوز، بی اشتهایی، اسلحه فروشی، نعلبندی، شکسته بندی، بمب سازی، و …

سرود کُر فرشتگان میزبان را هم فراموش نکنیم که در ۹ مرحله تنظیم شده است: سرافیان، کروبیان، سریرها، سروران، فضایل، قدرت ها، قلمرو ها، سرفرشتگان (رؤسای تمام میزبانان) و آن فرشتگان ساده ی قدیمی، از جمله نزدیک ترین رفیق ما، فرشته ی نگهبان که همیشه ما را می پاید. گیرایی اسطوره شناسی کاتولیک برای من، کمتر به خاطر هنر نازل آن، و بیشتر به سبب بی اعتنایی سبکسرانه ای است که مذهب کاتولیک در شاخ و برگ دادن به جزئیاتی دارد که خود بی پروا ابداع کرده است.

پاپ ژان پل دوم بیش از همه پبشینگان اش در طی قرون و اعصار قدیس کشف کرد. در ضمن او علاقه ی خاصی به مریم باکره داشت. شوق چند خدا انگارانه ی وافر او هنگامی آشکارا بروز کرد که در سال ۱۹۸۱ در رم از یک ترور نافرجام جان به در برد، و نجات خود را مدیون دخالت «بانو فاتیما» دانست و فرمود: “یک دست مادرانه گلوله را هدایت کرد.”
برخی پرسیدند که پس چرا آن مادر مهربان کاری نکرد که گلوله اصلاٌ به حضرت پاپ نخورد. عده ی دیگری گفتند که شاید آن تیم پزشکی که شش ساعت مشغول جراحی پاپ بودند هم مستحق قدری لطف باشند. اما چه بسا دستان آنها هم توسط آن دست مادرانه هدایت شده باشد. نکته ی مربوط به مطلب ما این است که به نظر پاپ نه فقط “بانو فاتیما” گلوله را هدایت کرده، بلکه آن بانو مشخصاً «بانوی فاتیمایی ما» بوده است. ظاهراً قدیسه های دیگر مثل بانو مجوگوری ، بانو آکتیایی ، بانو زیتونی ، بانو گراباندالی و بانوی ناکی در آن موقع مشغول مأموریت های دیگری بوده اند.

اقوام دیگر مانند یونانیان، رومیان، و وایکینگ ها چگونه این قبیل معماهای چندخداباوری را حل می کردند؟ آیا ونوس نام دیگر آفرودیته بود، یا این دو الهه های جداگانه ی برای عشق بودند؟ آیا ثور با چکش اش ظهوری از والتون بود، یا خدایی جداگانه ای بود؟ برای کی مهم است؟ زندگی کوتاه تر از آن است که آن را برای تمایز نهادن میان یک وهم از اوهام فراوان دیگر صرف کنیم. من بحث از چندخداباوری را به این سبب گشودم که متهم به غفلت از آن نشوم، و چیز بیشتری در این باب نخواهم گفت. من همه ی خدایگان را، چه چندگانه باشند و چه یگانه، به سادگی «خدا» می خوانم. همچنین به ملاحظه ی اینکه خدای ابراهیمی مذکر است برای همین برایش ضمایر مذکر را به کار می برم. الهیدانان پیشرفته تر مدعی می شوند که خدا فاقد جنسیت است، در حالی که الهیدانان فمینیست چاره ی جبران بی عدالتی های تاریخی را در مؤنث شمردن خدا می دانند. اما آخر یک زن ناموجود چه فرقی با یک مرد ناموجود دارد؟ ظاهراً در تلاقیگاه غیر واقعی فمنیسم و الهیات، وجود خصیصه ای کم فروغ تر از جنسیت است.

توجه دارم که می توان منتقدان دین را متهم کرد که از غنای زاینده ی سنت ها و جهان بینی هایی که «دین» خوانده می شوند، چشم می پوشند. آثار عالمانه ی مردم شناسی، از «شاخه طلایی» اثر James Frazer گرفته، تا «تبیین دین» اثر Pascal Boyer یا «به خدا توکل می کنیم» اثر Scot Atran به طرزی سرگرم کننده پدیده شناسی غریب خرافات و مناسک را مستند کرده اند. چنین کتاب هایی را بخوانید تا از غنای ساده لوحی بشر شگفت زده شوید.

اما هدف این کتاب شرح خرافات نیست. من همه نوع فراطبیعت گرایی را سرزنش می کنم، و موثرترین شیوه ی این کار تمرکز بر نوعی فراطبعیت گرایی است که نزد خوانندگانم شناخته شده تر است نوعی که بیش ازهمه جوامع ما را تهدید می کند. اغلب کسانی که کتاب مرا می خوانند با اصول یکی از این سه دین بزرگ تک خدایی پرورش یافته اند. همه ی این ادیان، ابراهیم را بزرگ خاندان خود می دانند، و خوب است در ادامه ی کتاب، این خاندان از سنت ها را مد نظر داشته باشیم.

در این جا هم مثل همیشه خوب است که در برابر ایرادی که ناگزیر به این کتاب خواهند گرفت پیش دستی کنیم. خواهند گفت “خدایی را که داوکینز قبول ندارد من هم قبول ندارم. من هم اعتقاد ندارم که پیرمردی با ریش سفید دراز در آسمان نشسته باشد.”
این ایراد مانند آمدن شب در پس روز، قطعاً پیش می آید. علم کردن چنین مردی به عنوان خدا یک جور حواس پرت کنی نامربوط است و به قدر درازی ریش این مرد، خسته کننده. درواقع، حواس پرت کنی این ایراد از نامربوطی آن بدتر است. ایرادگیر، بی خردی این ایده را مطرح می کند تا توجه ما را از این حقیقت منحرف کند که بی خردی خدای خودش هم دست کمی از بی خردی این ایده ندارد.
می دانم که شما اعتقادی به پیرمرد ریشویی که بر فراز ابرها نشسته ندارید، پس بگذارید بیش از این وقت مان را تلف نکنیم. حمله ی من متوجه هیچ روایت خاصی از خدا یا خدایان نیست. هدف حمله ی من خدا، همه ی خدایگان و تک تک امور فراطبیعی است، هرجا و هرگاه و هرگونه که می خواهند باشد.

صفحه اینستاگرام آتئیست ایران
کانال تلگرام آتئیست ایران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست