رنگ فلسفه برای خدای ادیان

مهدی نبوی - رنگ فلسفه برای خدای ادیان

اینکه کسی نمی گوید من اعتقاد دارم خورشید در طول روز می تابد یا آب در ۱۰۰ درجه می جوشد به این دلیل است که خورشید واقعا روزها می تابد و آب در ۱۰۰ درجه می جوشد. مردم واقعا در باره این چیزها می دانند و تجربه هر فرد با تجربه جمعی مطابق است. به همین دلیل است که اعتقادات وارد موضوعاتی از این دست نمی شوند.

مردم درباره اینکه معتقدند ساعت چند است با هم مباحثه نمیکنند چرا که اگرچه ندانند که ساعت چند است ولی می دانند که میتوانند با نگاه کردن به صفحه ساعت از آن مطلع شوند. نتیجه اینکه افراد درباره آنچه که میدانند که میدانند و آنچه که میدانند که نمی دانند و به طور کلی هر آنچه که قابل دانستن باشد به اعتقادات رو نمی آوردند. اعتقادات جایی به کار می آید که فرد هم نمی داند و هم میداند که نمیتواند بداند. اینجاست که اعتقادات وارد می شوند تا چاله های آگاهی را پر کنند تا فرد مجبور نباشد با نادانی خودش روبرو شود. از این جهت اعتقادات چه ریشه در واقعیت داشته باشند و چه نداشته باشند همین که حس آگاهی به فرد بدهند و مصداق هایی هم در زندگی روزمره بتوان برایشان پیدا کرد به بقای خود ادامه میدهند.

اگرچه شخص معتقد خود نیز مرتبا با اقدام به توجیه و تفسیر اتفاقات روزمره به نحوی که مهر تاییدی بر اعتقادات پذیرفته شده اش باشند باعث تحکیم آنها می گردد تا حدی که در نهایت حقیقی به نظر برسند.
آگاهی همیشه یا غلط است و یا ناقص و دائما با به دست آمدن آگاهی های جدیدتر اصلاح میشود. اینکه مدتها مردم گمان میکردند زمین صاف است اگرچه این گمان رنگ مذهبی هم پیدا کرده بود ولی در واقع ریشه در آگاهی داشت چرا که صاف بودن زمین بالاترین دانشی بود که آن مردم توانسته بودند از طریق مشاهده دنیای واقعی به دست بیاورند تا اینکه بعدها مشاهده های دقیق تر توانست کروی بودن زمین را ثابت کند. و این روند همواره ادامه دارد، همه روزه دستاوردهای جدیدتر اشتباهات اصول علمی را که پیشتر پذیرفته شده بودند نشان میدهند.

ولی اعتقاد همیشه درست، کامل و بی نقص است و هیچ دست آورد جدیدی نمی تواند اشتباه بودن آن را ثابت کند. دلیل این تفاوت بین آگاهی و اعتقاد اینست که آگاهی در واقعیت ریشه دارد و چون ما هرگز به همه واقعیت دسترسی نداریم و دریافت ما از هستی همیشه ناقص، معیوب و قابل بهبود است، در نتیجه آگاهی حاصل از آن دریافت نیز به همین ترتیب ناقص، معیوب و قابل بهبود است . در حالی که اعتقاد چون ریشه در دریافت های واقعی ندارد پس با دلایل واقعی نیز زیر سوال نمی رود و نقض نمی شود بنابراین همیشه میتواند در اوج و بی نقص باقی بماند.

لازم به یادآوری است که تمام آنچه که گفته شد صرفا میتواند درباره دلیل گرایش افراد به اعتقادات بحث کند و نه درباره اینکه آن اعتقادات تطابق با واقعیت دارند یا ندارند. هرچند بپذیریم که اعتقادات بیانگر آن چیزی هستند که فرد معتقد علاقمند به پذیرش آنست ولی این به خودی خود واقعی یا خیالی بودنشان را ثابت نمیکند. به عنوان مثال اثبات علاقه فرد به اینکه به وجود خداوندی ایمان بیاورد که جهان را برای او آفریده باشد، عادل و حکیم باشد تا از دشمنان وی انتقام بگیرد یا اتفاقات ناگوار زندگی را توجیه پذیر و قابل قبول کند. اثبات نمیکند که چنین خدایی وجود دارد یا ندارد. مگر اینکه صرف وجود خدایی با این صفات ممکن نباشد.

وجود هر چیزی در جهان، هرچند که شواهدی مبنی بر وجودش داشته باشیم یا نه تا زمانی که مشخصاتش با یکدیگر یا با امور بدیهی در تضاد نباشند به یک اندازه غیر قابل اثبات و همینطور غیر قابل انکار است و اینکه دیگرانی بی دلیل یا با دلایل باطل وجود چیزیی را پذیرفته اند نیز هیچ واقعیتی را تغییر نمیدهد. مثلا اینکه بدانیم کسانی چون در خواب دیده اند پشت تپه دریاچه ای وجود دارد وجود آن را پذیرفته اند. ثابت نمی کند که دریاچه یاد شده وجود دارد یا ندارد ولی مثلا اگر بگویند که دریاچه مورد اشاره بسیار بزرگ است و آب آن در یک فنجان جا می گیرد، صرف تناقض موجود در صفت های آن عدم وجودش را ثابت میکند.

در آیین هایی چند خدایی بدون شک ممکن نیست که بتوان یکایک آنها را آفریننده هستی به شمار آورد. هر یک از آنها قدرتها و ضعفها و همچنین محدوده عمل خاص خود را دارند، در نتیجه اندیشه ی نامتناهی یا قادر مطلق بودن برای هیچ یک از ایشان قابل طرح نیست. چه موجودیتشان قابل اثبات باشد یا نه، چه فرستادگانشان راستین باشند یا دروغین، و چه تعدادی از آنها مورد ستایش باشند یا فقط یکی، صفت های انسانی مانند بزرگی، بخشندگی، قدرتمندی و یا خشم به خودی خود تعارضی با ماهیت آنها ندارند و در نتیجه نبود شواهد قابل قبولی که وجودشان را ثابت کند، عدم وجودشان را نیز ثابت نمیکند.

ولی با پیدایش ادیان تک خدائی در منطقه خاورمیانه و جمع شدن همه توانایی ها در خدای یگانه، به ویژه پس از آنکه عده ای بر آن شدند تا برای این ادیان که اساسا تکیه بر باور و نه عقلانیت دارند توجیهات فلسفی ببافند. خدای یگانه این آئین ها با خدای آفریننده ای که فیلسوفان درباره امکان وجودش صحبت میکردند یکی شد و این تفکر شکل گرفت که خدایی که ما ستایش می کنیم همان خدای نامتناهی و آفریننده هستی است.

بعدها به این دلیل که از سوئی دستگاه تولید تفکر در خدمت دین قرار گرفته بود و از سوی دیگر افکار ناموافق به سختی سرکوب میشدند تضاد ذاتی بین نامتناهی بودن خدای فلسفه با سلیقه ورزیها، و رفتارهای روزمره خدای دین به تمامی نادیده گرفته شد.
نتیجه اینکه فلسفه دینی تمام توان خود را صرف توجیه این تضاد ذاتی نمود تا بتواند موجودیت خدایی را باورپذیر کند که همزمان هم نامتناهی و دست نیافتنی است و هم حرف می زند، کتاب می نویسد، انتخاب می کند، خوشنود میشود، خشم می گیرد، برنامه ریزی میکند، محاسبه میکند، انتقام میگیرد و …..

پیش از صحبت درباره صفت هایی که آفریننده هستی میتواند داشته باشد ابتدا باید به این نکته اشاره کرد که تعریف ماهیت چیزی وجودش را ثابت نمی کند. بلکه صرفا شرح میدهد که اگر مفهوم ذهنی مورد نظر وجود خارجی داشته باشد چگونه میتواند باشد.
اینکه ما هرگز نمی گوییم فلان سنگ، سنگ نادانی است به این دلیل است که سنگ اساسا نه میتواند دانا باشد و نه نادان. به همین ترتیب چه دارنده علم بی حد وجود داشته باشد یا نه نمیتوان او را دانا نامید چرا که دانائی برای کسی که نادانی در او راه ندارد امکان پذیر نیست. و کسی را که بی نهایت بزرگ است نمی توان بزرگ خواند. چرا که اندازه هر چیزی را مرزی که موجودیتش در آن به اتمام میرسد تعیین میکند بنابراین اگر بگوییم چیزی بی نهایت بزرگ است به این معناست که آن چیز مرزی با چیزهای دیگر و در نتیجه هیچ اندازه ای ندارد و چیزی که اندازه ای ندارد نه ممکن است کوچک باشد و نه بزرگ.

عنوان قادر مطلق به خودی خود نقض غرض است. چرا که اگر بپذیریم چیزی یا کسی به انجام همه کار تواناست اساسا صفت توانایی برای او بی معنی خواهد بود.
اگر بگوییم خداوند در همه جا و در هر زمانی حضور دارد پس مکان و زمان برای او قابل تعریف نیست . و کسی که مکان و زمان برای او قابل تعریف نباشد نمیتواند در هیچ مکان و یا زمانی وجود داشته باشد.
هر صفتی نه تنها فقط با مخالف خودش قابل توضیح است بلکه دو صفت متضاد در واقع دو نیمه پر و خالی از یک لیوان هستند.یک انسان میتواند مهربان باشد به این دلیل که می تواند نا مهربان باشد . یک شی می تواند بزرگ باشد به این دلیل که می تواند کوچک باشد، یک فرد می تواند خوشحال باشد به این دلیل که میتواند ناراحت باشد و یک موجود میتواند با شعور باشد به این دلیل که میتواند بی شعور باشد.

بنابراین وقتی کسی میگوید خدا مهربان یا بخشنده است در واقع دارد میگوید خدا نامهربان و ظالم است و وقتی میگوید خدا بزرگ است در واقع به همان اندازه گواهی میدهد که خدا کوچک است.
خالق هستی نمیتواند عقل یا شعور داشته باشد چرا که عاقل یا با شعور بودن او به معنی بی عقل و بیشعور بودنش خواهد بود.
خالق هستی نمیتواند هدف یا برنامه داشته باشد چرا که برنامه ریزی یا هدفمندی زاییده نقص است و صرفا در جهت بقا یا رشد شکل می گیرد. کاملا بی معنی است که خدای نامتناهی که نقص در او راه ندارد هدفی داشته باشد. و این گمان که او برای موجودات دیگر برنامه ریزی میکند و نه برای خودش نیز چیزی را تغییر نمیدهد چرا که همانند هر رفتار دیگری، این رفتار نیز با ماهیت نامتناهی در تضاد بوده و غیر ممکن است.

خدا بزرگ است یعنی خدا نسبت به چیز یا چیزهای دیگری غیر از خودش که قابل مقایسه با او هستند بزرگتر است چون هیچ چیز نمیتواند نسبت به خودش بزرگ یا از خودش بزرگتر باشد و اگر خدا را بشود از هر لحاظ با غیر از او مقایسه کرد دیگر بی مانند نخواهد بود.
نه تنها تمام این صفتها نسبی هستند و در مقایسه با عکس یا مانند خودشان معنی پیدا میکنند بلکه صفت هایی مانند مهربانی و خشم، چه هر دو صفت متضاد را به خدا نسبت بدهیم چه فقط یکی را، در هر صورت به معنی اینست که خدا تغییر احوال پیدا میکند. در حالی که اگر کسی از چیزی خوشش بیاید و از چیزی نه، از چیزی راضی باشد و از چیزی ناراضی، به طور کلی کسی که چیزی در نظرش متفاوت از چیز دیگر باشد و اساسا کسی که نظری داشته باشد نمی تواند نامتناهی باشد.

درک هر موجودی از هستی و همچنین هر رفتاری که از او سر میزند به واسطه وقوع تحریک و تحرک در وی امکان می یابد. موجودی که به واسطه نامتناهی بودن تحریک نشود و تحرک نداشته باشد نه میتواند درکی از هستی داشته باشد و نه ممکن است رفتاری از او سر بزند. پس آفریننده از طرفی نمیتواند وجود داشته باشد مگر در صورتی که هیچ گونه فهمی از آنچه که آفریده است نداشته باشد و از طرف دیگر به دلیل آنکه خود آفرینش رفتاری است که از او سر زده است و موجود نامتناهی نمی تواند رفتاری داشته باشد پس آفریننده نمیتواند وجود داشته باشد مگر اینکه چیزی نیافریده باشد. در حالی که کسی که چیزی نیافریده است نمی تواند آفریننده باشد.

نتیجه اینکه چه خدای آفریننده وجود نداشته باشد و چه حتی اگر بپذیریم که ممکن است وجود داشته باشد ولی ماهیتش به گونه ای باشد که خارج از قوه تصور و تعقل ماست در هر صورت بحث درباره وجود او اساسا موضوعیتی ندارد چه رسد به اینکه رفتارهای جاندارانی مانند انسان را به او نسبت بدهیم. چرا که دست کم موجودیتش به گونه ای است که با عدم موجودیتش هیچ فرقی ندارد. در حالی که چنان که پیشتر نیز اشاره شد امکان وجود خدا یا خدایان ملموس که در کنش با یکدیگر یا انسانها هستند و بی نیاز از تلاش برای یکی کردن خدای دین با خدای فلسفه ستایش میشوند، بحث عقلانی نمی طلبد و صرفا میتواند به صورت امر اعتقادی و بر پایه تجربیات شخصی باقی بماند.

نویسنده: مهدی نبوی

صفحه اینستاگرام آتئیست ایران
کانال تلگرام آتئیست ایران

۲ دیدگاه. دیدگاه تازه ای بنویسید

  • به نظر من مطالب بسیار تازه و جالبی رو اینجا بهش اشاره کردید. ادم رو به فکر و جستجو می کشد. تحسینتون می کنم و به عقیده و اعتقادتتون احترام می گزارم.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست